صاحبِ بساطاتِ عدیده
خانواده پر از دختر پسر مجردِ آقا جابر ، روبروی کوچه ی ما یه سوپری کوچیک داشتند که متصل بود به دیوار خونشون ،یه فروند سمند مشکی هم داشتند که الطلوع سهرابشون با اون پرواز میکرد – اگر شماهم یکبار با رانندگی ایشون طی طریق میکردین میگفتین پرواز- و وقتی اون نبود بابا جابرشون.در غیر این مواقع به دفعات متعدد سمند بیچاره تیمار میشد و زمستون و تابستون هم نداشت هنوز بدنش از شستن برادر قبلی خشک نشده بود که برادر بعدی میومد و میگفت این چقدر کثیفه و اونم لنگ برمیداشت و کف آب درست میکرد و حالا نساب کی بساب!؟ بعدها که تو یه زمستونی آقا جابر تو کفی و با سرعت مطمینه چهارتا ملق با سمند عزیزتر – ببخشید تمیزتر - از جانشان زد و الهی شکر که خودشون چیزیشون نشد ؛ گفتم حکما سمند بیچاره دیده تنها راهی که یه مدت از دست شستن های این قوم ظالمین تو اون سرما رهایی پیدا کنه همانا ژانگولربازی های خودشه و بنازم که حواسش به آقا جابر قصه ماهم بود که سالم به آغوش جمیله خانوم – عیال مربوطه -برگردند. اون تعدد شستن ها را من جای دیگری ندیده بودم تا این چند وقته که هر صبح و هر عصر که برمیگردیم سرکارمون با تغییرات اساسی که در دکور مغازه کامپیوتری کنار بساطمان می بینیم فکر میکنیم یحتمل کوچ فرموده و مکان به دیگری داده اند اما سرجایمان که می نشینیم یکیشون که از بیرون میآید و بسان یکی از همان برادران ماشین شور نگاهی عاقل اندر سفیه به دکور می اندازد و با عجله داخل میشود شستمان خبردار میشود که بزودی یک دقیقه آینده تغییرات دیگری در راه است و این دور همچنان ادامه دارد. ولی از آن جنبه که بگذریم بعضی مواقع هم چیدمانهای خلاقانه ای – احتمالا از سر تصادف – ارایه میدهند . {البته خیلی به ندرت} امروز دختر اوسط خانواده – مواقعی که مشتری نیست تبدیل به یک آمارگیر خبره! می شویم - به یاد رخت چرک شستن هایش افتاده بود و موسها را البسه دیده بود و داشت آنها را روی بند آویزان میکرد . منتظریم داماد کوچکشان بیاید بگوید آفتاب اینا رو سوزوند خشک شدند نمیخواین بیارینشون تو و خودش بیفتد به جان دکور. و یک نکته فنی هم اضافه کنم که درست است که دکورشان هر لحظه به رنگی درمیآید اما محتویاتش همان موسهای آویزانند و چند تا کی برد و اسپیکر و فلش و این جور چیزای ارزان قیمت که فقط جایشان عوض میشود که هیچکدوم دلگیر نشوند. شاید فردا کی بردها آویزون بند شدند. کسی چه میداند؟ و این ارزانی دکور به اهالی نیمه فنی مثل من ، این پالسو میفرسته که اون تو خیلی خبرها نیست اما وقتی تو دکور چند تا مادربرد نو خفن آخرین مدل با یک هیت سینک اندازه شوفاژ دیدین و چند تا لپ تاپ نو و دو سه مانیتور ال سی دی و ال ای دی کارنکرده و چند تا باند اندازه رضازاده ، میگین که آها اینا فروشگاه اصلیه هستند از همینجا میخریم! خانواده ی دختر اما ، در همین شهر بزرگ شده اند.آن قدر از شماتت و تمسخر دوست و آشنا ترسیده اند که نم نم از داماد پرده برداری کرده اند. دنبال کوچکترین بهانه ای بوده اند که کسان کمتری را به مراسمات عقد و عروسی دعوت کنند. یکی از دایی ها که روز عقد داماد را می بیند نمی تواند از قیافه داماد بدگویی نکند. بهش می گویند : خوب در عوض پزشک است ، استاد دانشگاه است ، فلان است .... می گوید: "ر ی د م به اون دانشگاهی که این استادشه و ایضا به دانشجوهاش و ..." ملت از خداخواسته هم به این بهانه که این را دیگر آنها نگفته اند و خود دایی دختر گفته ، این جمله ی قصار! را در فاصله زمانی اندکی بین فامیل و بلکم دو کوچه آن طرف تر پخش می کنند. چه چیز دیگری می شود گفت؟! هیچ فکر کرده ایم آمار 15 برابر بیشتر جراحی های زیبایی بینی و ... نسبت به میانگین جهانی ریشه در چه فرهنگی دارد؟ به قیافه اش نمی آمد دیوانه باشد، به اطراف نگاه کردم؛ دوربین مخفی هم نبود. نسخه های اصلی «تورات» و «انجیل» را می خواست! گفتم : "من ندارم ولی همه شان نسخه ی اصلی هستند؛ کتاب های آسمانی را که دیگر سانسور نمی کنند پدرجان!" منظورش چیز دیگری بود؛ حتا، منظورش نه توراتی بود که توی «بیت المقدس» چاپ بشود، و نه انجیل های «واتیکان»! نسخه های تحریف نشده و اصلی اصلی را می خواست. انجیلی را می خواست که «عیسی»یش شراب ساز نباشد و توراتی را که «موسی» با خدایش کشتی نگرفته باشد. گفتم: "پدر جان، باید صبر کنی «آقا» بیاید!» با چشم های غمگین خداحافظی کرد و رفت... شاید آمده بود همین را به یاد من و شما بیاورد؛ «آقا» که بیاید همه چیز نسخه ی اصلی است؛اورجینالِ اورجینال! دوست عزیزی داریم با قابلیت ملسِ کتک خوری. البته بعد از اون دفعه ای که پول خوبی برای شکستن دندونش گیرش اومد همچین بدش نمی آید از این قابلیت و استعداد خداداد نهایت استفاده را ببرد.اینبار آنچنان رفته بود روی اعصاب یک بچه مایه دار که طرف با همه ی قرتی بودنش مشتی حواله زیر چشمش می کند. بعد از رژه روی اعصاب اون بچه قرتی ، اصرارهایش چنان اعصاب پرسنل پزشکی قانونی را به هم می ریزد که پزشک کشیک آن روز بی خیال پرستیژ کاریش می شود و بر می گردد بهش می گوید: ببین عزیزم! مشتی که شما خوردی و کبودی و کوفتگی حاصلش طبق تعرفه های ما می شود n تومان . اما شما می خواهی برایت تایید کنیم که مبلغ خسارت و افت قیمت زیباییت می شود 3n تومان. در حالیکه این 3n تومان را وقتی تایید می کنیم که طرف از کسی مثل هادی ساعی " آپدولیوچاگی " خورده باشد نه یک مشت فکسنی از یک بچه قرتی. فرض کنیم که این را هم قبول کنیم که این مبلغ از جیب بابای یک بچه مایه دار کسر پرداخت می شود نه از جیب خودمان! وجدان حرفه ای را هم می گذاریم کنار اما به یک شرط قبول می کنم مبلغ 3n را برایت تایید کنم که اجازه بدهی یک مشت محکم بزنم جای ضربه پسره که مبلغ پرداختی حلال باشد ؛ اونجوری حداقل دل ما و ایضا دل ضربه زننده کمی خنک می شود! رضا امیرخانی همین چند روز پیش در جلسه ای گفته بود خیلی ها ازش پرسیده اند چرا " جانستان کابلستان" را قبل از انتشار یک دور نداده محمدحسین جعفریان بخواند که اشکالات کمتری داشته باشد ؟ ( به کسی که خود امیرخانی معتقد است هر کس در این مملکت بخواهد درباره افغانستان بنویسد تا گردن مدیون همین آقاست( و ایشان در جواب گفته بود که اگر این کار را می کرد چیزی از کتاب باقی نمی ماند! البته که این اغراق است اما به امیرخانی حق می دهم ؛ حق می دهم نه از بابت اینکه بگویم از حقیقت گریزان هستیم. حق می دهم از بابت اینکه خیلی وقتها ساندویچ فلافل مغازه های کت و کثیف خیلی خیلی خوشمزه تر است از فلافل همین مغازه ها وقتهایی که با تذکرات و اخطارهای اداره بهداشت تر و تمیز شده اند و مغازه را تا سقف کاشی و فلافل را در بهداشتی ترین وضعیت ممکن و به همراه مخلفاتی که از تمیزی برق می زنند تحویلت می دهند. همه ی آن اشتباهاتی که در لهجه اصیل افغانی ها و اصطلاحات متداولشان دارد تا جاهایی که به گفته بعضی ها کمی در تاریخ واقعی هم دست برده است همه و همه شاید اگر با تذکرات بهداشتی محمدحسین جعفریان عزیز جرح و تعدیل می شدند شاید ؛ شاید که نه! حکما در بهترین وضعیت جانستان ما مزه همین فلافل های از بهداشت گذشته را می داد.رضای عزیز! همچنان همان ساندویچ کت و کثیفت را برایمان سرو کن ، راضی تر هستیم . البته که اینقدر منصف هستیم که بعد از انتشار نظارت بهداشت و تذکراتشان را حداقل بشنویم. روزی روزگاری خانه یکی از مسؤولین فرهنگی آتش گرفت؛ خاکستر هیچ کتابی در بین وسایل سوخته شده پیدا نشد!! مردی سی و چند ساله و کت و شلواری نگاهی به بساط نحیف ما می کند و پس از مسح چند کتاب احسنتی می گوید. از کتابهایت مشخص است آدم باسوادی هستی!! می گوید: اگر برادرش بتواند راهی مجلس شود حتما به فکر آدم های باسواد شهر خواهد بود. می گوید : خودش هم اهل کتاب است و کتاب زیاد می خواند! یکی از کتابها را هم بعد از چند بار برانداز قیمت پشت جلد زیر بغلش گرفته است. به نشانه اینکه آن را می خواهد از جیبش تعدادی کارت ویزیت تبلیغاتی در می آورد که قاعدتا تبلیغ کسی جز برادرش نمی تواند باشد. می خواهد که لای هر کتابی که می فروشم یکی از آنها را بگذارم اظهار شرمندگی می کنم کتاب را از زیر بغلش در می آورد. سرجایش می گذارد و آرام و بی صدا دور می شود به خاطر اینکه چیزی هم گیر ما بیاید ، دوستِ معلمم پیشنهاد کرد کتاب یا کتاب های خوبی را معرفی کنم که به مدیرشان بگوید برای هدیه روز معلم سفارش بدهند.چون هدیه های همدیگر را می دیدند و الزاما قیمت همه ی کتاب ها یکسان در نمی آمد ایده ی کتاب های مختلف بر اساس سلیقه ها یا حتی رشته تحصیلی به سرعت رد شد. کتابی را معرفی کردم که خودم قبلا بخش هایی را از آن خوانده بودم و به نظرم بسیار کاربردی می آمد. " 100 راهکار برای تدریس بهتر معلمین " یا چیزی شبیه این بود.گفتم به مدیرشان بگوید اگر قبول کرد پیداش کنم و سفارش بدهم. مدیر استقبال کرده بود و ما هم قرار شد ناشرش را پیدا کنیم و سفارش بدهیم. نیم ساعت نگذشته بود که دوستم تماس گرفت و از پشیمانی مدیر گفت. اینکه فرمودند یحتمل به معلمین بر می خورد کتابی بدهیم با این عنوان.حتما خواهند گفت که یعنی ما خودمان از این راهکارها بلد نیستیم! نیم ساعت بعدترش دوباره تماس گرفت و کل ایده ی خرید کتاب مالیده شد. ایده ی بهتر و مقبول تر خرید یک گوسفند و کباب کردن آن در یک روز تعطیل با حضور همه ی معلمان بوده است. این یکی به هیچکی بر نخورده بود! میگفت چند گونی از همین آشغال ها تو خونه داره! اگر هم حرفش راست باشه و یک گونی اسباب بازی تو خونشون باشه، حاضرم شرط ببندم - با این اخلاقی که من دیدم - حتا یک دونشم خودش نخریده باشه! حکماً مادری خواهری برادری خاله ای چیزی اونا رو خریدند. چند بار هم به عمد قیمت های 500 تومانی و هزار تومانی شوخی ها را گفتم که مطمئن شم نکنه فکر کرده این ها گرونه، ولی مگه تو کتش میرفت؟! یه سبیل مصنوعی 300 تومانی- که اکثر بچه ها دوست دارند - آخه خلاف شرعه یا اشاعه منکراته که با چشم به من اشاره میکنه این ها نه ؟! بهشونم بر میخوره خودت چیزی به بچه بدی و بگی کادوست پولشو نمیخام... پدر و مادر من مثل خیلی از پدر و مادرهای دیگر - به رغم مکتب نرفتن شان - این قدر درک می کردند که اگر قرار بود برای من یا هرکدام از بچه ها اسباب بازی بخرند، نظر و سلیقه بچه ها اولویت داشت به نظر خودشان ؛ مگر این که وسع شان نمی رسید که آن هم توضیح میدادند و ما هم کم و بیش قانع می شدیم . هیچ وقت نمی گفتند اخ است و تف است و از این حرف ها... یا این که به دروغ جلوی فروشنده بگویند "از این ها ده تا تو خونه داره و همه را خراب کرده و شکسته" ! آقا! این طفل معصوم ها چه گناهی کرده اند که برای خرید یک شوخیِ بامزه ی ارزان قیمتِ بی خطر، نیم ساعت باید از کت تان آویزان شوند و شما انواع بهانه های جورواجور را ردیف کنی که این نه! بیا این کتاب نقاشی را بخر ! آقا! بچه، خودش، مدرسه می رود و کلی کتاب روی سرش ریخته؛ هر کدام از فامیل هم از راه رسیده فکر کرده برای این که هم خرجی نکند و هم فرهنگی جلوه کند، یکی دو تا از این کتاب های 500 تومانیِ کودکانه بخرد که خداوکیلی حیف کاغذ و حیف مرکب! از بس سطحی هستند، هیچ کودکی هیچ حس مالکیتی به شان پیدا نمی کند و همین می شود که همیشه برگه های این کتاب ها، پاره شده و زیر دست و پاست! الاغ تنبل و موش زرنگ ، باغ وحش کوچولو ، به موقع مسواک بزن ، سر وقت جیش کن ... آقا! کتاب نخر! به خدا کتاب نخر! وقتی چند ناشر تصمیم می گیرند حرف های همه ی مشاهیر دنیا را چاپ کنند، همین می شود دیگر! امروز پسر جوانی پرسید: "از «شکسپیر» چی داری؟" گفتم : "«مکبث» و «شاه لیر»ش را دارم ." گفت: "موضوع شان چیه؟" گفتم : "نمایشنامه دیگه." با اعتماد به نفس کامل گفت: "نه! «شکسپیر» دانشمند بزرگیه که جمله های کوتاه و مهم میگه... در زمان دانشجویی، همکلاسی ای داشتیم که وقت می گذاشت و تمرینات و تحقیقات خواسته شده ی استادها را قبل از همه انجام می داد. همکلاسی مان –البته - خط بدی داشت! به خاطر همین خط بد، با هم اتاقی اش(که هم رشته اش هم بود) قراری گذاشت که در ازای اجازه ی کپی تمرینات – البته نه کپی برابر اصل!– ایشان هم دو نسخه با خط بهترش بنویسد. بنده ی خدا خبر نداشت، بودن یک نسخه از حل تمرینات در دست هم اتاقی یعنی همه ی کلاس همه ی تمرینات را حل کرده اند! وقتی هم که نمره ی حل تمرین اعلام می شد، نمره ی دوست پرتلاش مان از میانه ی پایین جدول و نزدیک به تیم های سقوط کننده بالاتر نمی آمد! دوست پرتلاش مان نمی دانست دیگران هر کس به فراخور سلیقه و بودجه اش، کارهای زیباسازی بهتری انجام داده بود و خبر نداشت این یکی طلق زرین تر و شیرازه ی وزین تری کار گذاشته و آن یکی نام جناب مستطاب دکتر مهندس استاد گرامی را روی صفحه ی اول تذهیب نموده است. این روزها حساب کار از دست مان در رفته و معلوم نیست برای هر کتاب چند مترجم وجود دارد و کدام شان بهتر است! بعضی مشتری ها این را می پرسند و آدم تا همه را نخوانده باشد، نمی تواند نظر درست بدهد . مترجمان شریف و بزرگوار و اخلاق گرا منظور نظر من در یادداشت زیر نیستند؛ همچنین، آن دسته از اساتیدی که با مطالعه ی ترجمه های موجود، با علم و سوادشان به این نتیجه می رسند که جامعه به ترجمه ای صحیح تر و قوی تر نیاز دارد . بهترین تعبیری را که از تفاوت ترجمه ها شنیده ام، همین امروز پیرمردی گفت که آمده بود پی جدیدترین ترجمه ی یکی از رمان های معروف «ارنست همینگوی»: "ترجمه ی خوب مثل این است که یک روز تعطیل بهاری، در جنگلی سرسبز با دوستانت نشسته باشی و منظره ها را ببینی؛ و ترجمه بد مثل آن است که همین منظره ها را از پشت تلفن برای کس دیگری شرح بدهی... تفاوتی از دیدن تا شنیدن!" و اما بعد: هم بی معنی است و هم خنده دار، این که ده دوازده نفر ناشر و مترجم در یک فاصله ی کوتاه گیر بدهند به ترجمه ی فلان رمان مشهور بین المللی ! این هم از آن مدل کارهایی است که فقط از ما برمی آید! مطمئنا اسمش هر چی باشد رقابت سالم و شرافتمندانه نیست؛ حسادت، زرنگی، فرصت طلبی، غیر حرفه ای گری... و دست آخر شیادی، واژه های مناسب تری هستند برای این کار! گیریم ناشر، کاسب مسلک؛ شما، آقای مترجم -که اسمت پای کتاب می خورد- چرا راضی می شوی این کار را بکنی؟! البته که این ها هر کدام دلایل خاص خودشان را دارند و همیشه هم تقصیر بقیه است و این ها چاره ای نداشته اند! یکی از بهانه ها این است که خبر نداشتند کس دیگری هم ترجمه کرده و ترجمه ها همزمان شده و از این دست دلیل تراشی ها! البته در بیش تر موارد، ظاهر ترجمه ها نشان می دهد که مترجم محترم دوم، ترجمه ی قبلی را جلودست گذاشته و از روی ترجمه ی فارسی نفر قبلی، نمونه ای جدید ارائه کرده است؛ چه بسا در ترجمه هایی از این دست، اشتباهات مترجم قبلی - همان طور مو به مو – تکرار و سلیقه های شخصی اش هم– همان طور مو به مو – اعمال بشود! خوب، چرا شکایت نمی کنند؟ آدم عاقل این کار را می کند ؟ بگذارید آدم هایی که علی دایی با شکایتش زندان فرستاده بیرون بیایند و آن وقت اگر جا بود، چشم!... چه ربطی دارد ؟ عرض می کنم! شکایتی که موضوعش اجازه نخواستن از شخصی برای کپی کارش و هر نوع سوءاستفاده از نام و اثرِ یکی دیگر باشد، مربوط می شود به قوانین حق مؤلف و قانون کپی رایت که - شکر خدا - ما به اولی معتقد نیستیم کلاً، و دومی را هم عضوش نیستیم اصلاً ؛ آسوده و راحت! جناب علی دایی در جواب این که چرا از کسی که بدون اجازه ادایش را – یک جوری کپی فرض کنیم – در می آورد، شکایت نمی کند گفت مگر دیوانه است کلی وقت و هزینه صرف کند و طرف را محکوم کند، بعد چند روز زندگی را معلق بگذارد و جوابگوی عده ای و میزبان عده ای دیگر باشد که: برای شما زشت است از حق خودتان دفاع کنید ! از خر شیطان... پس همان اول شکایت نمی کنم؛ چه کاری است دیگر! او که فوتبالی است و کلی مشهور و توی چشم است (شاید قاضی هم بدش نیاید دایی را از نزدیک ببیند و عکسش روبروی ایشان بیفتد و بشود سوژه ی برنامه ی نود!) حال و روزش این است، در مورد اهل کتاب لابد جناب قاضی توی دلش - چرا توی دلش ؟ مستقیم و رودرو!) به شاکی می گوید: "ای آقا دلت خوشه ! حوصله داری ها... دفعه ی بعد، تو از روی دست این کپی کن!" ...مؤلفان گرامی! اگر می خواهید در منزل یا هر جای دیگری سرتان را محکم بکوبید به چیزی، کسی مانع تان نمی شود مطمئناً. راحت باشید! این چند روزه بی پول تر از همیشه ام [1] و قرار است برایم مهمان هم برسد! امروز صبح، نوجوانی – گذری - چشمش به یکی از کتاب های پنج جلدیِ داستانی افتاده بود که هر پنج جلد آن به صورت یک پکیچ واحد ارایه می شود و داستان هایش ادامه دار و کاملا مرتبط با هم اند . هرچه قدر تلاش کردم، نتوانستم آن نوجوان را – که با پولش فقط می توانست یک جلد از مجموعه ی پنج جلدی را بخرد - قانع کنم کتاب دیگری بخرد؛ یا، حداقل جلد اولِ مجموعه را ببرد که فعلاً شخصیت ها را بشناسد و بعد که عیدی هایش را گرفت، بیاید سروقت بقیه ی جلدها- حتا قول دادم بقیه ی جلدها را برایش کنار بگذارم .اما چه فایده که ایشان از طرح جلد کتاب چهارم خوشش آمده بود و مقاومت من باعث می شد برود با پولش ترقه یا فیلم پلی استیشن بخرد! پیش خودم هم حساب و کتاب کردم دیدم اگر این بچه برود، کی می خواهد شام و نهار مهمان ها را فراهم کند؛ دست کم این را نقد کنیم، باقی اش با خدا ! به ناچار از حرف مان پشیمان شده ، وجدان حرفه ای را چند روز زودتر از تعطیلات نوروز تعطیل نمودیم و ضمن اعتراف به اشتباه بودن نظرات دو دقیقه ی پیش خود، جلد چهارم را به ایشان انداختیم.(مهمان که این چیزها حالی اش نمی شود، تخمه و آجیل و میوه را نقد کن آقای کتاب فروش!) کمی شرافتمندانه تر از فروش قبلی را سر یک نفر دیگر هم آوردم. انداختن کتاب به خانمی که با دیدن عنوان «اگر پسر می خواهید» پرسیده بود: "اگر دختر می خواهیدش را دارید؟".گفتم: "برای هردو تا همین است؛ آن کارهایی را که توی این یکی گفته، برعکس کن می شود آن یکی!". راستش خودم این را منطقی می دانستم. هنوز هم نمی دانم کتابی مخصوص دخترها نوشته شده یا نه ؛ آن هم در جامعه ای که همه دو قلو پسر کاکل به سر می خواهند! [1] در مابقی ایام سال معمولی و بی پول هستم مطلب مربوط است به پارسال همین وقتها راز چهار بار خوانی بی وتن نمی دانم چرا حوصله نداشتم این یکی کتاب را از بین کتاب های نویسنده ی داخلیِ محبوبم بخوانم– شاید چون از عنوان این یکی خوشم نیامده بود و به نظرم دلچسب نمی آمد.-" بی وتن "رضا امیر خانی را عرض می کنم-.به سنت "حب الشيئ يعمي و يصم" به یادداشتی که سعید ابوطالب درباره ی کتاب نوشته و گفته بود چهار بار این کتاب را خوانده، اعتماد کردم و با ذکر همین جمله به پدری - که یک رمان خوب ایرانی برای دخترش می خواست - معرفی کردم. من البته یادم رفته بود بپرسم مطالعات قبلی و سلیقه ی دختر چه نوع رمان هایی است...علاقه، این مشکلات را هم دارد دیگر! ترجیح می دادم کتابی از نویسنده ی محبوبم بفروشم! یک هفته نشده دیدم همان آقا دوباره آمده. فوری پرسیدم: "رمان چه طور بود؟" خنده ی تلخی کرد و گفت : "دختر من هم مثل همان منتقد چهار بار خواندش ؛ اما دریغ از فهمیدنِ حتا چهار خطش!! صدایش را چند درجه بالاتر برد و گفت: "شد کاسب جماعت، چهار کلمه حرف حساب بزند؟!" کار به چهارتا فحشِ چارواداری نکشیده –خدا پدرش را بیامرزد!- کوتاه آمد و رفت! استفن هاوکینگ – نماد فیزیک و علم در دنیای امروز – چند وقتی است برای خودش نمرودی شده است .نمرود خدا را قبول داشت ولی می گفت او خدای آسمانهاست و من خدای زمینم.جناب هاوکینگ با آن معلولیت جسمیش بعد اینکه در سال 1980 کرسی نیوتن در دانشگاه کمبریج را صاحب شد به لطف رسانه ها ، نماد علم و بخصوص علم فیزیک شد ، در جدیدترین کتابش تلویحا گفته که خدایی وجود ندارد و آغاز آفرینش بعد آن انفجار بزرگ با قوانین فیزیک بوده است و از آن به بعد هم کائنات خود بخود و با تکیه بر اصول فیزیک به حیات خود ادامه می دهند و کاری وجود ندرد که خدا انجام دهد حتی اگر خدایی باشد! هاوکینگ در کتاب قبلترش که بحث زمان را پیش کشیده بود هم غیر مستقیم این موضوع را مطرح کرده بود که نظم کاینات بگونه ای است که نیاز به خدا احساس نمیشود اما در کتاب جدیدش ، بسیار بی شرمانه تر این نظریه را مطرح کرده است. البته بسیاری از فیزیکدانان مطرح و صاحب ایده در دنیا ، حتی آنهایی که اعتقادی به خدا ندارند هم ایرادات اساسی به حرفهای جدید هاوکینگ گرفته اند و حرفهایش را بیشتر توهم این فیزیکدان مشهور دانسته اند تا نظریه ای که مستندات قوی به همراه داشته باشد.همچنین در بخشی از کتابش به فلسفه هم تاخته است و آن را علمی مرده دانسته است و بجایش فیزیک را علمی دانسته است که جوابگوی سوالات بیشمار انسان باشد.البته اشاره نکرده است که فیزیک چگونه می تواند درباره علومی که تجربه پذیر نیستند نظر بدهد.درباره متا فیزیک چه حرفی دارد.درباره ی اخلاق ، فداکاری ، زیبایی ، روح ، دنیای پس از مرگ و مقولات اینگونه فیزیک چه حرفی دارد!!! متاسفانه در کشور ما کتاب نخست این دانشمند با تیراژ بالایی چاپ شد و همچنان می شود و کسی متوجه این شبهات غیر مستقیم الحاد در کتابش نبود.من با وجودیکه دوست داشتم نسخه هایی از کتاب را در کتابفروشیم داشته باشم و به خریدارانش هم توضیح دهم که در تله حرفهای قشنگ و بظاهر علمیش گیر نکنند ، ترسیدم که بالاخره چون رسانه ها اینقدر این آدم را گنده کرده اند که عوام و حتی بسیاری نخبگان بدون پرسش حرفش را فصل الخطاب بدانند. لینک همین یادداشت با عنوانی جدید در سایت رضا امیرخانی با وجودیکه اینجا کمتر با نوشته های رضا امیرخانی آشنا هستند به دلیل علاقه شخصی همیشه چند کتابی از ایشان را در بساطم دارم و هر وقت هم فرصتش پیش بیاید تبلیغش می کنم. امروز پسر نوجوانی کتاب جانستان کابلستان را برداشت و قیمتش را پرسید. چون به سن و سالش نمی خورد پرسیدم: نویسنده اش را می شناسی؟ گفت : نه نمی شناسد. گفتم : کتاب احتمالا برای شما سنگین باشد . گفت : افغانیست. حتما اگر محمد حسین جعفریان – رایزن فرهنگی سابق ایران در افغانستان و یکی از علاقه مندان و محققان برجسته افغانستان – و همین رضا امیرخانی بودند و می دیدند در این نقطه کشور ، کتاب جانستان کابلستان هفته ها روی بساط می ماند و خریداری پیدا نمی کند تا قسمت پسر نوجوان شاید تنها خانواده افغانی ساکن این شهر شود یادداشتی خواندنی تر می نوشتند ولی یادداشت من احساسی است.لذت بردم ، ذوق کردم . پسرک از روی نقشه داخل کتاب ، غزنی را نشان داد و گفت پدرش مال آنجاست .مادرش اما ایرانی بود و مال همین شهر . دست تقدیر آنها را به اینجا آورده بود.چشمانش سبز رنگ بود و سوم راهنمایی بود. موضوع عکسهای کتاب را برایش شرح دادم و کمی از حال و هوای کتاب گفتم . او هم ذوق کرد. گفتم که جای جای کتاب نویسنده نتوانسته است منکر این قضیه شود که در کنار فقر مالی مردمانش ، جوان مرد مردمی بودند مردمان آن دیار . حتی وقتی پسرک خواست پول کتاب را بپردازد من تعارف واقعی کردم که قبول نکرد و باقیمانده پولش را به زور گرفت . می گفت بماند چون کلی از مطالب کتاب را برایش توضیح داده ام. جوانمردی غیر اینست . چیزی که همه این مدت از هیچکدام از هموطنانم ندیدم و نشنیدم. حق توضیح دادن! پسر نوجوان اصرار داشت کتابهای "روح بی سر" و "مدرسه جن زده" را بگیرد مادرش نمی گذاشت و اصرار داشت کتاب دو جلدی سمک عیار را برایش بخرد.یواشکی بهش گفت :لازم نکرده ، کتاب ترسناک نخونده هم می ترسی شبها تنها تو اتاقت بخوابی. بچه پشت جلد همه کتابها را نگاه کرد و به ظاهر تسلیم حرف مادرش شد. دو جلد سمک عیار را گذاشتم داخل نایلون و دادم دست پسر و رفتند. چند دقیقه بعد پسرک برگشت و گفت : به مادرش گفته چیزی جا گذاشته.سمک عیارها را در آورد و دو کتاب ترسناک خودش را برداشت و مابه التفاوتشان را داد و به سرعت رفت.می گفت : خیال کرده اینها را می خوانم . سمک عیار به درد دخترها می خورد نه اون. به شیوه بعضی کتابفروشی های اسم و رسم دار ، به سرمان زد ما هم ، با یک تیر چندین نشان بزنیم.سراغ یکی از نویسندگان شهیر شهر رفتیم و کسب اجازه و دعوت ، که فلان روز افتخار بدهند و بیایند کتابفروشی ما. خوانندگان از نزدیک یک نویسنده واقعی می دیدند و سوالهای اساسیشان را می پرسیدند،عکس می گرفتند و مهم تر اینکه آدرس فروشندگان قرص نویسندگی را مستقیما از یک نویسنده می گرفتند! ، چند جلد از کتابهایششان هم به همین بهانه فروش می رفت و ایشان کتاب ها را امضاء می کرد . تبلیغ خوبی بود و تنوعی هم برای ایشان هم برای ما و هم برای فضای راکد کتاب در شهرستان. تبلیغاتی کردیم و روز و ساعت موعد استاد آمدند.چند نفری آمدند و نویسنده واقعی با این فاصله را دیدند و چیزی نخریدند و رفتند . به شوخی گفتم کاش برای ملاقاتتان بلیت می فروختیم. خودم شرمنده شدم وقتی گفت : دستتون درد نکنه یعنی سیرک دیگه! چند نفری هم کتاب ایشان را خریدند و با امضاء یا بدون امضا رفتند.یکیشان که جوانی بود پر مدعا ، کلی اظهار فضل کرد و ناله از اینکه کلی داستان نوشته ولی ناشران اینجا چی می فهمند که داستان چیه و ... . وقتی استاد داشت کتاب ایشان را امضاء میکرد گفتم : حواستون باشه فردا که آدم معروفی شدید این امضاء گرفتن ها برایتان بد نشود ! لبخند تلخی روی لبش نشست. مشخص بود شوخی من فی الفور تاثیر گذاشته و مردد شد اما نمی توانست کتاب را از زیر دست استاد بکشد. استاد هم متوجه تردیدش شد و گفت : می خواین امضاء نکنم ؟ گفتم : نگران نباش کتاب پیش خودته فقط . نهایتش انکار می کنی! برنامه نودو نمی بینی چقدر مردم راحت صحبتهای ضبط شده خود را تکذیب می کنند! لبخندش واقعی شد و گذاشت امضاء کند. موقع امضاء استاد روی یکی از کتابها دستش سر خورد و امضاء خط خطی شد .خودش گفت : نگران نباش دخترم پشت جلد برات پشت نویسی می کنم.دختر نوجوان که حکما تا حالا چک امضاء نکرده بود نفهمید ماها چرا خندیدم! به مناسبتی تخفیف خوبی داده ایم و با چند کاغذ نوشته هم آن را علم کرده ایم. مرد حدودا از سی گذشته ی خوش تیپی چند تا از کتابها را انتخاب کرده و از خانمش می خواهد پول بدهد که حساب کند. خانم که اکراه دارد و گویا خرجهای واجب تری از کتاب دارد کمی به جان شوهر غر می زند. شوهر هم می گوید تخفیفش خیلی خوبه و حیف میشه. اینبار من مخاطب خانم می شوم و می گوید: از دست کتاب خریدن شوهرش ذله شده . خونه شون شده کتابخونه. با خنده گفتم: ای بابا !این روزا شوهر کتاب خون ، کجا گیر کسی میاد؟ مخصوصا که خوش تیپ هم باشه. ایشالا که حرفم اثر کرده و خانم متوجه شده باشه جوان به اون خوش تیپی ، اگر سرش به کتاب خواندن گرم نباشد ... دیروز
که 13 اردیبهشت بود - دم ظهر که می خواستم تعطیل کنم - چهار تا دختر نوجون، صدای
پچ پچ شان از پشت ویترین می آمد و عجیب این که وقتی کتاب های آشنا را می دیدند، با
همان ذوق کردن های دخترانه خوشحال می شدند و دو دل بودند بیایند داخل یا نه؛ ما هم
دست به دعا برداشتیم که "خدا یا دخل خالیه و صاحب مغازه کرایه میخاد" .
دعایم گرفت و آمدند داخل . از بس پسر دختر نوجوون و جوون دیدیم که از دور و برشون
فقط به اندازه وارد کردن کد کارت شارژ و روشن کردن بلوتوث اطلاعات داشتند از دیدن
چند نفر با هم که از کتاب های خوب سر در بیارند و اونا رو بشناسن و خونده باشن
تعجب میکنیم.چه قدر خوب است دختر و پسرای نوجوون اطلاعاتی از این دست داشته باشند
. آدم از هم صحبتیشون لذت میبره و به همون اندازه حسرت میخوره از برخورد با
نوجوونای دسته اول ، و افسوس که هر چه قدر اینا تعداشون کمه ، اونا تا دلت بخواد
جمعیت دارند و رو به ازدیاد هم هستند. خانواده
ها ، مسولین فرهنگی ، هشدار! هشدار! همیشه که نباید به خاطر آلودگی زیاد هوا هشدار
داد . تعداد جوان های کم مطالعه و بی دانش هم که از حد بگذرد، خطرناک تر از هر
آلودگی زیست محیطی است و الان همان روز وارونگی است! پی نوشت: از دفتر خاطرات پدر مادر مسئولیت پذیر بچه چند ماهه شان را به امید اینکه
خواب است و حالا حالاها بیدار نمی شود در ماشین جا می گذارند و می روند پی خرید.
چه خرید آنها طول کشیده و چه بچه زودتر از تصورشان از خواب بیدار شده باشد صحنه ای
که ما مشاهده کردیم این بود که عده ای دور ماشین جمع شده بودند و به جز اینکه داد
بزنند: "صاحب ماشین کیه؟ بچه اش داره تلف میشه" کاری از دستشان بر نمی
آمد. در سمند هم هم به راحتی باز نمی شد و در حین تماس یکی از آقایان با آتش نشانی
، شیرزنی بدون ترس از هر عواقبی سنگی را پیدا کرد و شیشه را شکست. ضربه اول را که
زد ؛ ترس آقایان در صحنه ریخت و سنگ را ازش گرفتند و خودشان ضربات بعدی را زدند و
بچه را در آوردند. نشان شجاعت حداقل نشانی است که باید تقدیم این خانم کرد و
یک کلاس مشاوره برای والدین بچه هم حداقل وظیفه ایست که باید سازمانی در این مملکت
متولیش باشد. کتاب را برداشت و 3000 هزار تومان دستم داد.قیمت کتاب 5000
تومان بود.گفتم 5000 تومانه .چشمکی زد و با لحنی خاص گفت خودش اینکاره بوده و میدونه
اینها را سی درصد قیمت پشت جلدشون می خریم. گفتم: گیرم حرف شما درست باشه . 30 درصد هم که باشه یعنی خود
ما 3500 تومان خریدیمش. "آخ عذر می خوام "ی گفت و یک پانصد تومانی پاره
پوره از جیبش در آورد و سمت من دراز کرد. ...
تا وقتی مغازه دار بودم و نیم بند کلاس فرهنگی داشتم، توی دلم ماند کسی بیرون از مغازه بشناسدم؛ اما این چند هوقت که - لیفتراک به دست - کارتن کتاب ها را تا مقصد بساط حمل می کنم، کلی آدم مرا می شناسند!
دیروز، همین جور الکی قدم می زدم. قصاب سر کوچه صدایم زد و گفت یک کتاب می خواهد که زیر و بم چک را در آورده باشد؛ "رو کم کنی باشه ها" !
به گمانم طرفش به اش گفته: "هر غلطی میخوای بکن؛ فقط خرج وکیل و دادگاه میمونه رو دستت!"
به اش قول چند روز دیگر را دادم . پریروز هم یک پسر توی صف تاکسیِ آن ور خیابان داد زد: "دمت گرم! «کافه پیانو»ت حرف نداشت! خیلی حال کردم! الان کجا بساط داری؟"
نمی دانم چه جور شد که گفتم : "نوش جانت!"
جمعیت حق داشتند آن جوری به من نگاه کنند؛ بساط! کافه! پیانو! خب، هر کی جای آن ها بود تعجب می کرد! یعنی این چه بساطی هست که هم «کافه» دارد، هم «پیانو»! فکر نمی کنم به ذهن کسی رسیده باشد «کافه پیانو» اسم یک کتاب از یک نویسنده ی وطنی است...
شاید هم خیلی ها فکر کردند از این اصطلاحات جدید است که ساقی ها روی جنس هاشان می گذارند ! قبلاً «ویولون زدن» را اکثراً شنیده بودیم؛ خدا می داند چه ماده ی جدیدی است که مثل «پیانو زدن» مصرفش می کنند!!
خیلی ها تعریف می کنند روزهای اولی که اسم «شیشه» را شنیدند، فکر کردند همین شیشه ی معمولی است که خردش می کنند و می کشند! بعید نیست یکی از همین ها چند روز دیگر جلوم سبز بشود و یواشکی زیر گوشم بگوید:
"داداش! من هم چند گرم «کافه پیانو» می خوام! از همونایی که اون روز به اون پسره دادی!"
پیرمرد به زحمت توانست بنشیند و با انگشت سبابه ، چند
ضربه شبیه نوک زدن به کتابی زد که عکس
بزرگی از مرحوم شریعتی روی جلدش بود.کلماتی از حمد و سوره به گوشم می خورد ولی
نهایت گمانی که می توانستم داشته باشم این بود که لابد پیرمرد دائم الذکریست. با
زحمت بیشتری بلند شد و با صدای محزونی گفت : خدا بیامرزدش . چند باری پای سخنرانیش
رفتم. مرد روشنی بود. دوزاریم افتاد . من صاحب عزا بودم و کتابهای پهن شده
هم قبر تک تک عزیزانم . برای من هم چاره ای نمانده بود جز اینکه بگویم: خدا رفتگان
شما را هم بیامرزد. ... کاش خرمایی برای تعارف کردن کنار دستم بود. برای کسی که آخرین بار سال 60 کتابی خریده باشد، وقتی که یکدفعه مواجه شود با
قیمت های بالای 20 هزارتومان برای «شاهنامه» و «کلیات شمس» و ... البته که پس می
افتد .با وجودی که اگر منصفانه نگاه کنیم با محاسبه ی تورم سالانه و مقایسه ی گران
شدن کالاهای دیگر ، شاید رشد قیمت کتاب از خیلی دیگر از کالاها کم تر باشد؛ اما
چون با این سرانه ی پایین مطالعه، مردم دیر به دیر و چند سال به چند سال کتابی می خرند، این رشد قیمت را زیاد می بینند؛ وگرنه
جماعتی که با کتاب حشر و نشر دارند - گله گی همیشه وجود دارد ولی - زیاد تعجب نمی
کنند. مدتی است مراکز پخش کتاب به جای لیست کاغذی، یک CD از محصولات شان را برای کتاب فروش ی
ها می فرستند که امکان انواع جستجو در آن وجود دارد. من برای حفظ پیوند نیم بند این
گروهِ از سال 60 جامانده ، می گردم و جستجو را بر اساس کتاب های چاپ سال های گذشته
و ارزان قیمت انجام می دهم؛ هر چند خیلی از این کتاب ها یا موجود نیستند، یا برچسب
قیمت جدید خورده اند اما هر بار کلی کتاب خوب چاپ قدیم ارزان قیمت هم پیدا می شود: «دیوان سنایی» با جلد گالینگور 950 تومان. «حافظ 500 صفحه ای با قطع وزیری و جلد گالینگور 5000 تومان. دیوان ایرج میرزا 1100 تومان. ...و از این دست کشفیات زیر خاکی! البته شانسی که آورده ام این است که دفاتر فروش بعضی پخش ها یک جا و انبارشان
جای دیگری است؛ وگرنه، بعید است - اگر کتاب ها جلوی چشم شان باشد - بگذارند با این
قیمت ها خارج شود! هر بار هم بیش از دو سه تا از هر کدام نمی شود سفارش داد؛ ممکن
است شک کنند و قیمت ها را تغییر بدهند. این دست کتاب ها را به کتاب خوانان حرفه ای و اهل مطالعه نمی دهم. مخصوص همان
گروه قهر کرده و بریده از کتاب است... و گاهی هم کسانی که شوق خرید را در چشم شان
می بینم اما قیمت های زیاد مانع خریدشان می شود... از شما چه پنهان! چند باری هم البته تحریک شدم و قیمت های جدید روی شان
گذاشتم! یکی
از جالب ترین موضوعاتی که از شروع فعالیت کتاب فروشی ام با آن مواجه بوده ام، نحوه ی
برخورد مراجعین خانم و آقا با کتابی بود که عنوان «...شیوه های ارتباط جنسی ...»
روی پیشانی اش خورده بود و با توضیحات مبسوطی که روی یک کاغذ نوشته و زیرش چسبانده بودم،
خیلی ها را جذب خودش کرده بود . کتاب، در قسمتی از ویترین بود که کسانی که مقابلش
می ایستاند و نگاهش می کردند، در دیدرس من قرار می گرفتند و به محض مطلع شدن از موقعیت
من به سمت دیگری می رفتند . وقتی جای کتاب را تغییر دادم و در نقطه ی کور نگاه
خودم گذاشتم، بازدیدکنندگان زمان بیش تری را مکث می کردند؛ ولی، تعداد کسانی که
جرات به خرج می دادند و می آمدند داخل و کتاب را دست می گرفتند و احیاناً می خریدند،
خیلی کم بود. بماند که مثل کالاهای «اسمش را نبر» درخواست نایلون مشکی می کردند و همه
هم برای کس دیگری می خواستند؛ نه خودشان!! می
خواهم برخورد دسته ای دیگر را که خلاق تر بودند، شرح دهم. پیرمردی
در همسایگی مان - یک روز صبح که کرکره را بالا می کشیدم - آمد و گفت: "خانمی
صبح زود چند بار اومد، یکی از کتاب های پشت ویترینتو ضروری لازم داشت. شما نبودید.
به اش گفتم : چون من بیش تر از ایشون تو پاساژ هستم کتابو پیش خودم نگه می دارم،
شما بیا از من بگیر." حدس تان درست است! همان کتاب بود که تقدیمش کردم
و دو روز بعد پولش را آورد که یعنی آن خانم آمد و خرید؛ آنی هم که من یک هفته بعد
زیر یکی از روزنامه های مغازه اش دیدم، قاقا لیلی بوده ! چند
روز بعدتر مرد جاافتاده و کاملا متشخصی(مدیر عامل شرکتی که دفترش در طبقه ی دوم
پاساژمان است) آمد و بعد از کلی تعارف و ... چند تا کتاب خوب خرید؛ آن کتاب را هم
گذاشت روی پیشخوان و گفت: "اینو یکی از دوست هام سفارش داده؛ باید زنگی بزنم و
قیمتو به اش بگم؛ این جا جلو دست باشه،
اگه خواست چند دقیقه دیگه میام می برمش" و من مطمئن از فروش کتاب، داخل نایلون
گذاشتمش و چند دقیقه بعد قابل پیش بینی ترین اتفاق افتاد و دوست شان ok
نمودند و فقط این آقای متشخص یادشان نبود من باید چه
جوری باور می کردم ایشان - با آن شخصیت در درجه ی اول و مال و مکنت در درجه ی بعد – روی شان شده قیمت یک کتاب چند هزار تومانی را با دوست شان هماهنگ کنند! مشابه حکایت تبلیغ روغن
آفتابگردان یکی از برندها سر خودم آمد. همانی که صاحب مغازه دلش نمی آمد آخرین
روغن مغازه را به مشتری بدهد و کلی بهانه ی الکی می آورد! هوا خیلی خوب بود و با خودم یکی از
شعرهای «دیوان شمس» را زمزمه می کردم . همان موقع خانمی این کتاب را از قفسه
برداشت و خواست حساب کند. یکدفعه حس و حال عجیبی پیدا کردم به خواندنش؛ بلافاصله
بهانه ای آوردم که "این سری چاپ خیلی گرانه و قراره چند روز دیگر چاپ
ارزونترش هم بیاد. محکم تر هم هست از نظر صحافی." با وجودی که بنده ی خدا حرفی نداشت برای خرید، دو دل شد و آخر سر هم منصرف. ایشان که رفت، به سرعت کتاب را دستم گرفتم و شروع کردم به خواندن. عجبا که آن
همه ذوق و حس و حال، به یک باره پرید و نتوانستم حتا یک شعر «دیوان شمس» را تا آخر
بخوانم! می بینید تو رو خدا!! مردم عاشق هر چیز هزارتومانی هستند .سه تا هزار که دیگه خوراکشونه.هر چند وقت یکبار کتابهای حول وحوش هزار تومان را کنار برگه ای با عنوان " فقط هزار " می گذارم.مجلات کهنه قدیمی را هم با برگه "سه تا هزار"به فروش می رسانم. وقتی دو سه نفر جلوی بساط می ایستند بقیه مردم فکر می کنند خبریه و خود به خود تجمع میشه. مرد میانسالی چهارتا از این کتابهای هزاری را آورد.سه تاشونودست من داد که براش حساب کنم ویکیشون را هم دست خودش نگه داشت. گفت: این کتاب باارزشیه ، چند تا عکس خوب از شهیدا داخلشه ، میخوام هدیه بدمش مسجد اگه راضی باشین؟ تو اون شلوغی خیلی روی جمله "اگه راضی باشین" ش دقت نکردم و گفتم: خیلی هم خوبه با لبخند سه هزارتومان دستم داد.گفتم:چهار تومان حاج آقا! گفت:مگه نگفتی خوبه ؛ گفتم که می خوام هدیه بدم! بعله ؛ دوزاریم افتاد ؛ حاج آقاقصد کرده بود برای ثواب خودش از جیب ما خیرات بدهد! این یاداشت مربوط به زمانی است که داشتم کتابفروشی را جمع می کردم.با اندکی تلخیص در بخش یادداشت های مجله .... چاپ گردید بالاخره ما هم کم آوردیم و عطای کار دلی را به لقایش بخشیدیم! الآن جناب دل بفرمایند چند میلیون ضرر و زیان این 6 ماه کتاب فروشی را بدهند... نه، بدهند دیگه ! کلی کتاب رو دستم مونده که با حراج هم آب نمی شوند.بعلاوه ی چهار تا تیر و تخته ی دکوراسیون که اگر صاحب داشتم، الان همشونو باید تو سر و کله ی من خورد میکرد و مینداختشون تو منقل! والا یکی نیست به من بگه تو که میدونستی سرانه ی مطالعه تو این کشور با احتساب خوندن اعلامیه ی ترحیم ها و تبلیغات پشت بلیط اتوبوس و مترو و احضاریه ی دادگاه و دور از جون دست بردن تو آمار که سیاه نمایی نشود یک وقت و این ها - سر جمع با کلی ارفاق - از هفت هشت دقیقه در روز تجاوز نمیکنه، چرا خام شدی و هوس کار فرهنگی و دلی به سرت زد.این سوسول بازی ها و ادا اطوار مال اونیه که پشتش به بیستونه و دنبال پزشه؛ یا خوشبین هم باشیم دنبال ثوابش، نه تویی که باید اجاره بدی، قسط بدی، فلان بدی ... و خلاصه فقط بدی و بدی و هیچ گرفتنی در کار نیست. باور می کنید برای خونه خراب شدن هم باید کلی خرج کرد.چی فکر کردید؟! همینجوری الکی که نیست مجانی بخوای مال و اموالتو حراج کنی! اولا باید از صنف اجازه ی کتبی بگیری با شرایط ویژه و رعایت کلی دستورالعمل، بعدش هم مقادیر زیادی پول بی زبونو حروم کنی و با چاپ انواع بنر و بروشور با هزار رنگ شاد و جور واجور مردمو به ضیافت سیاه رنگی و بدبختی و بیچارگیت دعوت کنی.اگر جوونتر بودم و سرم کمی بیش تر درد میکرد روی بروشورها تیتر میزدم " فارنهایت 451"[1] . میخواستم بنویسم منم دارم کار همون آتش نشان داستان مشهور کتاب فارنهایت 451 را میکنم . آتیش زدن آتیش زدنه دیگه، حالا اسمش میخواد بشه حراج! دلیلشم هم توجه بیش از حد ملت شریف به مقوله ی کتاب و فرهنگه ! یعنی وقتی تخفیف زیر فاکتور 25% تا 50% هم هیچ شوقی تو مردم برای خرید – نه! برای بازدید - ایجاد نمیکنه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. دوست داشتم از لج، قلیونیش کنم و روی سردرش بنویسم : به دلیل توجه ی دولت به مقوله ی فرهنگ و کتاب و توجه و استقبال بیش از حد ملت ، کمرمان زیر ارائه ی خدمات خم شد و جوابگوی تقاضاهای مردم نبودیم؛ لذا، صلاح دیدیم کار سبک و کم مشتری ای مثل قلیونی بزنیم.... هندونه فروشی هم بدم نمیومد، اگر صدای خوبی داشتم! حتماً به شرط چاقو میفروختم!
| Design By : Pars Skin |

